تبليغاتX
دفتر خاطرات يك دوشيزه
کمی تا قسمتی ادبی

پخش آهنگ



چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:18  توسط غزل عبدالهي 

 

آخر سر اینها با  ماشینهایشان  همه را خواهند کشت .حتی اگر نخواهی به خیابان بروی .به زور می برندت.به زور وسط خیابان می کشانند .لازم شد طناب به دستت می بندند.حواسشان را عمدا پرت میکنند و بعد از رویت رد می شوند .تو خونت را که پخش خیابان شده میبینی و تعجب میکنی اینقدر خون در بدنت بود و خبر نداشتی .شاید هم به خودت بنازی که بالاخره در طول عمرت توانستی توجه بیش از صد نفر را به خودت جلب کنی .ولی بی شک  بزرگترین دلخوشیت پخش لاشه ات از اخبار ساعت 11 شب خواهد بود که آن هم فقط برای بینندگان خواب آلوده ی  شهر چند صد نفری که در آن زندگی میکنی  .لاشه ای که حتی صورت خرد شده اش را با پتو پوشاند ه اند .من گاهی به مرگ خودم می اندیشم .در مورد من موضوع فرق میکند . عوض اینکه مرا به خیابان ببرند خیابان را به خانه مان می آورند .چند روزیست در کوچه شایعه شده است .خیلی ها نگرانند مثل من .اینهایی که من میشناسم دیوار سرشان نمی شود آنقدر بی رحمند که از دیوار هم رد می شوند حساب پول فرشهای هریس خانه که پدرم عمری برایشان زحمت  کشیده است را هم نمیکنند.شبها مجسم میکنم وقتی اولین ماشین می آید مرا عمودی زیر میگیرد یا افقی شاید هم اریب .شاید آنقدر عجله داشته باشد که مرا دست اندازی تازه نصب شده تلقی کند و ویژژژ.یا اگر خیلی سوسول باشد آرام  تایر ماشین را روی کمرم بگذارد آنقدر آرام که حلقه های ستون فقراتم به ترتیب از چپ به راست بشکنند یا برعکس ، مثل غولنجم .شاید هم رویم جدول گذاشتند یا خط خطی ام کردند من ترکیب ساده ی رنگها را هم نمیدانم .نمیدانم اگر رنگ سرخ با سفید قاطی شود صورتی میشود یا رنگ دیگری مهم نیست .این مهم است که لا اقل آنها هر قدر هم  سفیدیشان غلیظ باشد باز خون من آن را تیره خواهد کرد .و بالاخره روزی یک نفر از آن خیابان رد می شود که بفهمد این خیابان از روی من و خانواده ام رد شده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:34  توسط غزل عبدالهي  | 
دزديده شده از اينجا 

سال‌ِ هزارُ نهصدُ دو به‌ دنیا اومدم‌ !

هیچ‌ وقت‌ به‌ محل‌ِ تولّدم‌ بَرنگشتم‌ !
بَرگشتن‌ُ دوس‌ نَدارَم‌ !
سه‌ ساله‌گی‌ تو حَلَب‌ْ نوه‌ی‌ پاشا بودم‌ !
نوزده‌ ساله‌گی‌ دانش‌ْجوی‌ دانش‌ْگاه‌ِ مسکو !
چهل‌ُ نُه‌ ساله‌گی‌ هَم‌ تو مسکوْ مهمون‌ِ چکا بودم‌ !
از چهارده‌ ساله‌گی‌ شاعری‌ کارَم‌ شُد !
یه‌ عدّه‌ گیاها و ماهیای‌ جورواجورُ می‌شناسَن‌ ،
مَنَم‌ جُداییای‌ جورواجورُ !

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:15  توسط غزل عبدالهي  | 

تقديم به

 بازيكنان و عوامل تيم

تراكتور سازي تبریز و خيل هوادارانش

قبل از هر چيز بايد بگم كه من اهل فوتبال و اينا نيستم البته بچه كه بودم نگاه ميكردم .هنوز هم بازي سال 76 تيم ملي مقابل استراليا و آمريكا يادمه.حتي يك زماني دنبال عكس ميناوند و استيلي  اينا بودم كه اون عمل رو جزو بچگانه ترين كارهايي كه  در طول عمرم كردم به حساب ميارم. بازي تراكتور سازي تبريز و استقلال را تنها از روي تعصبي كه روي تيم شهرم داشتم مينيت به مينيت (همون دقيقه به دقيقه)دنبال كردم .و فهميدم فرصت خوبيست براي فريادهاي خفه شده اي كه خيلي وقته ميخوان از گلوم بيرون بيان و نميتونن يعني فرصت نشده يا پتانسيل كافي نداشتن.

قبل از شروع بازي يك كيلو تخمه آماده كرده بوديم و با كلي پيش دستي كه عملا به هيچ دردي نخوردند  .اصلا زمان ت...(تخمه شكستن)هيچ استفاده اي ندارند چون هر چقدر هم كه با دقت پرت كني باز توي آن نمي افتد مخصوصا موقع تماشاي بازيهاي حساسي مثل بازي امشب.و من نميدانم مادرم چرا اينقدر اصرار به استفاده از اينها دارد.البته يك بار اينرا ازش پرسيدم و گفت خودت كه مادر شدي ميفهمي و نزديك بود گريه كند  :دي

امروز آنقدر داد زدم آنهم از ته ته ته ته ته دل.كه الان كلي احساس سبكي ميكنم حيف كه ترازو ندارم وگرنه اينرو عملا نشون ميدادم به همه .

تشكر ميكنم از كليه بازيكنان و عوامل تيم تراكتور سازي تبريز و مخصوصا از هواداراني كه چه در ورزشگاه ،چه در خانه و چه در پارك جلوي خانمان با من همصدا فرياد زدند.فريادهايي كه فقط تشويق يك تيم فوتبال  نبود اين فريادها خيلي معني هاي عميق تري داشتند و بازي فقط بهانه اي بود ،تلنگري  بود براي لحظه اي همصدايي.

پي نوشت :من نميدونم چرا نميذارن ما  دخترا هم بريم ورزشگاه رو بتركونيم هان؟!

مگه ما دل نداريم ،هيجان نداريم مگه ما بلد نيستيم صورتمونو  قرمز رنگ كنيم بريم اونجا ادا اطوار در بياريم،پيرهن پاره كنيم  .بمب و خمپاره پرت كنيم فحش بديم اونهم فحش برادر پدريه ركيك ؟!!  والا بهتر از ايناشم بلديم شما اجازه بديد يك بار امتحان كنيم ببينين .

پي نوشت:ويژه نامه به مناسبت بازي هفته ششم بازي هاي ليگ برتر بين تيم هاي تراكتور سازي تبريز و استقلال تهران بود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط غزل عبدالهي  | 


 

گيرند همه روزه و من گيسويت

جويند همه هلال و من ابرويت

از جمله اين دوازده ماه تمام

يك ماه مبارك است آنهم رويت


پي نوشت:

دانلود ترانه dum tek tek از hadise

متن ترانه


حالا ممكنه كنجكاوي بياد و بپرسه كه رمضان چه ربطي به اين ترانه داره ؟!!

البته اينم ممكنه كه كسي نياد كه اينو بپرسه. منم ميگم كار از محكم كاري عيب نميكنه و جوابش را ميدم .(به عنوان سوالات متداول يا همان (FAQ) در نظر ميگيرم).

قرار نيست هر چيزي رو كه كنار هم ميبينيم به هم ربط بديم .2 شي كنار هم ممكنه از روي تصادف كنار هم باشند  و هيچ حكمتي نباشد. البته اينجور ربط دادن دادنها براي تقويت قوه تخيل خوب است  و گاهي ممكنه باعث اكتشافات بزرگي بشه كه زندگي انسانها رو از اين رو به اين رو بكنه .ولي از طرف ديگر ممكن است شما را در گمراهي بزرگي فرو برد و اين بد است.

مثلا كسي كه  اين ترانه رو نشنيده  شايد فكر كند داره از روزه و رمضان چيزي ميگويد و يا يك همچين چيزي ... در آنصورت ما  مشمول الذمه ميشويم .بايد به ياد داشته باشيم كه ما در قيامت در كنار تك تك اعمالمان ، به  جهت پست پست وبلاگمان هم حساب پس ميدهيم .(خدايي اين رمضان چقدر روم تاثير داشته!)

پس  وظيفه خودم ميدانم كه عرض كنم اين ترانه را به عنوان هديه تولد به خودم تقديم ميكنم و هيچ ربطي به رمضان ندارد .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:26  توسط غزل عبدالهي  | 


دو هفته پيش از فرط افسردگي نزديك بود خودمرا بكشم

الان يك هفته است كه نميدانم از خوشحالي چيكار كنم

دم به دقيقه براي خودم دليل خوشبختي ميتراشم

ميترسم اگر اينجوري پيش بروم ميزان خوشبختي ام را در كتاب ركوردهاي گينس ثبت كنند

البته اين كه ترسي ندارد

خيلي ها آرزويش را دارند

آنزمان بايد اسم مرا در جاي ديگر كتاب هم ثبت كنند

به عنوان دوشيزه اي  كه توانست بزرگترين دروغها  را به خودش بگويد

 پي نوشت:

كاش ميشد خاطرات را هم مثل خون در شيشه انداخت و ترشي كرد شايد روزي شيرين شوند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:54  توسط غزل عبدالهي  | 
به علت استقبال از سوي شهروندان؛
اجراي نمايش «بام‌ها و زيربام‌ها» در تبريز تمديد شد

خبرگزاري فارس: اجراي نمايش بام‌ها و زير بام‌ها، ساخته امير حجازي تمديد شد.

به گزارش خبرگزاري فارس از تبريز، اين نمايش ‌كه از 14 مرداد، همزمان با سالروز صدور فرمان مشروطيت و روز آذربايجان شرقي در تالار تربيت تبريز به صحنه رفته بود به علت استقبال از سوي شهروندان تا يكشنبه، بيست و پنجم همين ماه تمديد شد.
نمايش بام‌ها و زيربام‌ها كه از آثار فاخر ادبيات نمايشي كشور به شمار مي‌رود، گوشه‌اي از نقش آذربايجان و تبريز در حركت‌هاي ضداستعماري و ضداستبدادي را به تصوير كشيده و مجاهدت‌ها و فداكاري‌هاي مردمان اين مرز و بوم و روحيه آزادي‌خواهي و ظلم‌ستيزي آنان در جريان نهضت مشروطه را نمودار مي‌كند.
در اين نمايش تعدادي از همسايگان و نزديكان «علي مسيو»،‌ به خاطر كمك به فرزندان اين مجاهد مشروطه‌خواه كه مورد تعقيب مزدوران و عوامل وابسته به دستگاه استبداد بودند با فراز و نشيب‌هايي روبه‌رو مي‌شوند و بالاخره تعدادي از آنان جان خود را در اين راه از دست مي‌دهند.
نمايش بام‌ها و زيربام‌ها نوشته غلامحسين ساعدي بوده و توسط امير حجازي كارگرداني شده است.
فاطمه حسيني، مريم واعظ، رامين رياضي، ساناز نظري، فرامرز ثقه الاسلام، پوريا خزرائي، ياشار اسكندري، وحيد مبصري و علي پوريان در نمايش مزبور به ايفاي نقش پرداخته‌اند.
ديگر عوامل اين نمايش عبارتند از: نيلوفر تالهي مدير توليد، شهرام خزرائي مشاور هنري كارگردان، سارا نيك دوز مدير صحنه، امير حجازي و ساچلي موسوي‌پور گريم، امير برا موسيقي و ساند افكت، سعيد سلطان‌پور نور و صدا، علي مجيدپور دستيار كارگردان، رقيه هاتفي و حسن عاشقي لباس، بهرام نوبري و كوروش صفايي ساخت دكور، مهسا خبازي منشي صحنه و علي اصغر سرابي ساخت اسلحه.
اين نمايش با حمايت معاونت اجتماعي، فرهنگي شهرداري تبريز و به سفارش سازمان فرهنگي هنري آن شهرداري ساخته شده و در قالب دومين جشنواره تابستاني تبريز در تالار تربيت اين شهر اجرا مي‌شود.
يادآور مي‌شود، امير حجازي علاوه بر كارگرداني نمايش «بام‌ها و زيربام‌ها»، ساخت 9 نمايش ديگر از جمله «چشم‌اندازي از پل»، «عشق‌آباد»، «سلطان مار» و «لكاكتوس» را در كارنامه هنري خود دارد.
انتهاي پيام/‌ش20

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 21:48  توسط غزل عبدالهي  | 

 

آياغيندا گؤموش خالخال

چيگنينده قيپ-قيرميزي شال

گؤيده گ‍ؤز قيرپير اولدوزلار

آي

ايشيغين

يارپاقلاردان يئره سوزور

خورماليق مهتابدا اوزور

قاييقلاردان قوجاق-قوجاق

ساحيللره

داشير

قيزلار

غريب-وحشي نغمه لرين

ديلي ايله دانيشير گئجه

بيرگه آغلاشان سازلارين

فريادي ايله

جوشور گئجه

گئجه رنگينده بير گوزه ل

مهتابا قارشي اوينايير

آياغيندا

گوموش خالخال

آهنگي ايله

اوره كلري اووسونلايير

قوللاريني

قاناد كيمي گرميش دؤنور

چيلغين ضربلرين امري ايله

گئدير گلير دورور دونور...

اويناديقجا بوتون گوزلرده ده ييشير

هر آدديمدا گوزه ل له شير

سرخوش ائدن بير نشئه ايله

هامي قلبلر دولوب-داشير

خالخاللي قيز

ايلاهلاشير.


1327(1948)

پي نوشت:

بعضي شعرها آدمو مست ميكنه .اين هم از آن دسته است البته فكر نكنيد كه ما خداي نكرده شراب اينا خورده باشيم حتي رنگش را هم از روي شعرها فهميده ايم .اين را از روي شباهت احوالي عرض كردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:28  توسط غزل عبدالهي  | 

تقريبا 10 سال پيش يك كتاب شعر تركي دستم رسيد (يادم نيست از طرف كي) .منه  بيسواد نشستم مقدمشو  خوندم چون نتونستم گذاشتم كنار .بعد با كتابهاي درسي ام رفت توي انباري از اونجا به پشت بوم .هر بار كه اسباب كشي كرديم جايش عوض شد. اين اواخر حتي يادم رفته بود همچي كتابي دارم .تا اينكه چند روزپيش  از توي انباري پيدا كردم .مقدمه اش را با قلم دكتر جواد هيبت خوندم و بعد غرق شعرهاش شدم .زبان ساده و رواني داشت خيلي برام عجيب اومد كه چرا تا حالا اسمشو نشنيدم .تا اينكه اين مقاله رو پيدا كردم .اين كتابي كه دست من هست  با عنوان "هر رنگ دن "كه گلچيني از اشعار كتابهاي "عينالي "،"اسكي دفتر "،"سون دفتر" مي باشد .كه در سال 1373 در ناتينگهام و در سال 1375 توسط انتشارات ارك در تبريز به چاپ رسيده است .

مشخصات و سوابق  :

متولد 11 شهريور 1299 هجري شمسي
پايه گذار روابط عمومي علمي در ايران
مديريت روابط عمومي شركت نفت در سال 1330
وي در سال 1350 كتاب ، مديريت و روابط عمومي ، را تاليف نمود

 

در سوگ پروفسور دکتر حمید نطقی

دکتر جواد هیئت

من چه گویم وصف آن عالیجناب                  نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

 برای من بسی دشوار است که در این مصیبت عظما سخن بگویم. میگویند جدائی دوست از مرگ هم سخت تر است و تحمل دوری و صبوری دشوارتر یقولون ان الموت صعب علی الغنی مفارقت الاحباب والله اصعبو. من با دکتر حمید نطقی 58 سال دوست بودم. دوستی صمیمی، همدل ، همفکر، هم عقیده و حتی هم سنگر.

من او را 1320 می شناختم و با او برای ادامه تحصیل به استانبول رفته بودیم. 50 سال در آنجا در جوار هم بودیم و سختی روزهای طلبگی را در غربت و در سالهای جنگ جهانی با هم چشیدیم. او درجوانی هم مردی پخته و دانشمند و مورد احترام و محبت همه دانشجویان ایرانی و استادان آلمانی و ترک بود. او ناپختگی و های و هوی جوانی را نداشت از شر و شور جوانی فقط شور زندگی را به درجه عشق داشت و این عشق به زندگی را تا آخر عمر در سالهای بیماری حفظ کرد.

او عاشق مطالعه و آموختن بود و در این کار افراط می کرد. همیشه دستش کتاب بود. او هر چه می آموخت در حافظه اش حک میشد آنها را بیاد داشت و در مقام مناسبو صحبتهای رسمی و خصوصی آنها را بکار می برد. بسیار خوش برخورد و خوشبیان بود. مخاطبینش از صحبت های او لذت می بردند سخنانش با آنکه همراه طنز و شیرین بود در عین حال پروغز و آموزنده بود دوستانش ترجیح می داند که در محضر او شنونده باشند تا گوینده.

اگر در بحثی وارد می شد سعی می کرد طرف را با منطق مجاب کند بدون اینکه او را خود برنجاند. در استانبول روزنامه ای به زبان فرانسه و بنام استانبول چاپ می شد که بیشتر خوانندگانش اعضای کولونی فرانسه و خاجیها بودند. مقالات نطقی که هنوز دکتر هم نشده بود در این روزنامه چاپ می شد. بعد از سالهای جنگ مدتی از هم دور بودیم. من به پاریس رفته بودم او در آبادان خدمت فرهنگی اش را در شرکت نفت شروع کرده بود.

بعد از چن سال او به تهران منتقل شدو منهم از پاریس برگشتم و در تهران مشغول طبابت شدم. در 40 – 30 سال اخیر دکتر نطفی یکی از نزدیکترین دوستان و معاشرین من بود. او 1350 با آوردن مرحوم استاد شهریار به تهران با حضور استاد شهریار و استاد نطفی و دیگر شعرای فاضل ایرانی منزل ما به محفل ادبی تبدیل شده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و دان آزادیهای فرهنگی به اتفاق ایشان و چند دوست ادب شناس آذربایجانی مجله فرهنگی دو زبانه وارلیق را منتشر کردیم.دکتر نطفی از پایه گذاران مجله و سردبیر آن بود. نام وارلیق هم پیشنهاد او بود.

مدت 13 – 12 سال که در تهران بود سرمقاله های مجله را مینوشت بعد از مسافرت به انگلستان و هنگام تدریس در دانشگاه ادینبورگ یعنی قبل از بیماری مقالات مجله را مرتبا می فرستاد.دکتر نطفی در تمام عمرش برای من و سایر دوستان و همکارانش نه تنها یک دوست صمیمی و خردمند بلکه یک استاد دلسوز و مهربان بود. من همیشه از او چیز تازه می آموختم. در هر رشته صاحب نظر بود همکاری 20 سال اخیر ما در مجله بیشتر در مسائل زبانشناسی و ادبیات ترکی بود. من و او هر دو در این رشته ها آماتور و او تو دیداکت بودیم. من هر چیزی را که نمی توانستم به کمک کتابهایم بفهمم. از او می پرسیدم دکتر نطف اکثرا جواب سئوالات مرا شخصا می داد و یا از کتابهایی که در دسترس داشت جواب صحیح را پیدا می کرد مدتی برای تدریس به ترکیه رفت و من در غیاب او احساس تنهایی می کردم روزی در استانبول به ملاقات دوست مشترکمان پروفسور محرم ارگین رفته بودم. محرم ارگین از دوستان دوره دانشجویی ما بود و نطفی را هم خوب می شناخت. خودش هم از برجسته ترین اساتید ترکیه شده بود. به محرم ارگین گفتم از وقتیکه نطفی به آنکارا آمده من تنها شده ام و کسی نیست که اشکالات مرا پاسخ صحیح بدهد. محرم ارگین بلادرنگ گفت : دکتر جواد نظیر نطفی در اینجا جم وجود ندارد!

آری مانند دکتر نطفی در آنجا و در هیچ جای دیگر هم نبود. او نابغه عصر ما بود و چون به مانزدیک و در دسترس ما بود عظمت او را آنچنان باید احساس نمی کردیم.

من در تمام عمرم نظیر او را نه در ایران و نه در خارج ندیده ام و بسیار مفتخرم که بیش از نیم قرن دوست نزدیک او بودم و محضر او را و شخصیت او را درک کردم. او ستاره فروزانی بود که در آسمان تبریز طلوع کرد و به همه ایران و ایرانیان و حتی خارج از ایران روشنائی می داد. دکتر نطفی معلمی بی نظیر بود، شاگردانی را که تربیت کرده اغلب از اساتید برجسته امروزی ما هستند. به دکتر نطقی در دانشکده علوم ارتباطات پدر علوم ارتباط نوین ایران لقب داده اند این حق شناسی برای مایه دلخوشی است و برای دانش پژوهان جوان مایه امیدواری است.

آثار دکتر نطفی به همین چند کتاب ارزشمند و چند صد مقاله منتشره ختم نمی شود من که با او از نزدیک محشوربودم صندوقهایی را در خانه او دیده ام که پر از یادداشتهای ذیقیمت علمی اوست و نمی دانم این یادداشتها کی و چگونه به زیور طبع آراسته و در دسترس مشتاقان قرار خواهد گرفت.

دکتر نطقی استاد دانشگاههای تهران (دانشکده ارتباطات)، باکو، نخجوان و عضو افتخاری فرهنگستان زبان و ادبیات ترک بود. مدتی هم در انگلستان بعنوان عضو هیئت علمی تدریس می کرد.او در عین حال شاعری خوش قریحه و توانا بود. بیشتر اشعار او به سبک شعر نو و سمبولیک سروده شده. اشعار فارسی و ترکی او در دو جلد در تهران، باکو و آنکارا چاپ شده است.

من اطمینان دارم خاطره و یاد این استاد دانشمند و انسان والا هرگز فراموش نخواهد شد. نام نیک و پر افتخار او در دل روشنفکران و دوستداران علم و ادب جاودان خواهد ماند. هیئت تحریر و خوانندگان مجله وارلیق هرگز او را فراموش نخواهند کرد و راه او را ادامه خواهند داد. همسر دکتر نطفی هم که یادگار دوران طلبه گی اش در استانبول می باشد نمونه وفا و تقوا و شایسته اوست. اوعلاوه بر تربیت 5 فرزند برومند در هشت سال اخیرا که دکتر نطفی زمین گیر و روی صندلی چرخدار زندگی می کرد همیشه همراه شوهرش بود و از او پرستاری می کرد و او را مانند بچه اش همه جا می برد.

از خداوند برای او رحمت ابدی و مغفرت تمنا می کنم و برای خانواده محترم و داغدیه اش همچنین برای دوستانو دوستدارانش صبر و تحمل آرزو می نمایم. روحش شاد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:43  توسط غزل عبدالهي  | 

منبع عكس :      http://withgraphic.blogfa.com/


زنها در طول تاريخ مورد آماج حملات روحي و جسمي از طرف مردها بوده اند .با گذشت زمان كه جوامع  به سوي مدرنيته شدن  پيش مي رفت شكل شكنجه ها  هم تغيير يافت ،چه روحي و چه جسمي .اولين شكنجه را آدم مرتكب شد و آن اين بود كه گفت حوا خانم تقصير شما بود و الا الان تو بهشت بوديم مگه بهت نگفتم بهم يادآوري كني اونو نخوريم هان ؟

روايت هست كه "... و حوا را به زير مشت و لگد گرفت و گيس هايش را بريد و به او فحش داد :گيس بريده ي فلان فلان شده ... "البته كه او معني فلان فلان شده را نميدانست و اين چيزها ناخودآگاه بر زبان وي آمد چيزي مثل اشراق وغيره . بعدها با گذشت زمان وپس از وقوع  بعضي تغييرات در اطرفش ،وقتي در گفته هايش دقيق شد ، معني آن را فهميد  .آنروزها هنوز طلاق كشف نشده بود البته  زن ديگري هم  در دنيا نبود .پس به روي خودش نياورد و همه فكر كردند كه آنها تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي كردند ولي در واقع اين يك دروغ بزرگ است .روايت است كه آدم صبح با مقداري غذا  از خانه خارج ميشد و به دشت هاي اطراف سر ميزد به اميد پيدا كردن زني غير از حوا ولي هر بار، شب دست و پا شكسته تر از قبل بر ميگشت.باز هم روايت است كه يك روز يادش رفته غذا ببرد و همانجا در نا كجاآباد هلاك شده است.

سالها گذشت و با زياد شدن تعداد زنها تعداد  گزينه ها براي همسري افزايش يافت و تعداد زيادي از زنان دچار افسردگي شدند كه چرا آدمي پيدا نمي شود كه آنها را بگيرد.تا آنزمان فقط به مردها آدم گفته ميشد و زنها خود را آدم حساب نميكردند.مثلا زنها موقع دعوا با يكديگر ميگفتند كه ميروم آدمم را مياورم و آدم داشتن و حتي كتك خوردن از يك آدم  موهبتي بس عظيم بشمار مي آمد .اين را از كبودي موميايي هاي كه مربوط به ان زمان مي شود ميتوان فهميد .در آن اوضاع نا بسامان آدمها فقط با زنان زيبا روي ازدواج ميكردند .آنروزها  لوازش آرايشي كشف شد كه خيلي گرانقيمت بود و هر كس را توان خريدش نبود در نتيجه خيلي ها به خود كشي روي آوردند .

 

زمان گذشت و مردها ايده چند همسري را كشف كردند .آنها به اين نتيجه رسيدند كه زن زشت بهتر از هيچ است و شروع كردند به هوو آوردن سر زنان زيبا روي  و اين را به حساب خوش نيتيشان گذاشتند .آمار خودكشي را بهانه كردند  آنزمان تعداد زوجه نشانگر تقواي مردان بشمار ميرفت و شعار زن بيشتر تقواي بيشتر بر سر زبانها بود .

قرنها گذشت ودنيا دچار ركود اقتصادي شد.مردها توان مالي براي اداره آن همه زن را نداشتند .ريش سفيدهاي دنيا جمع شدند و طي محاسباتي جانفرسا طلاق را كشف كردند .از آن پس تعداد طلاق ها نشانگر ابهت مردان بشما ر ميرفت و شعار كيفيت در مقابل كميت در بنرهايي در ميدان بزرگ شهر نصب  شد.باز آمار خودكشي بالا رفت ولي هيچ كس توجهي بدان نكرد .شايعه را پرداكندند كه زنان بدكاره براي پاك شدن گناهانشان خود كشي ميكنند .از آنزمان ديگر از ترس آبرو هم كه شده زنان خود را نكشتند ،سوختند و ساختند .حتي اين شايعه آنقدر در بين مردم رسوخ كرده بود كه موقع احتظار دنبال صد نفر شاهد ميگشتند تا شهادت دهند كه به مرگ عادي مرده است .با اين اوصاف بدبختي بزرگ براي هر خانواده مرگ ناگهاني يكي از زنان آن خانه بود .در آنصورت آن خانواده مجبور به كوچ ميشدند يا نسل اندر زنان آن خفت را به دوش ميكشيدند.آن زمان زنها خود مسئول خورد و خوراك خود شدند.

مردم زندگي ميكردند  و علم همينطور پيشرفت ميكرد .تا اينكه مردان كشف كردند كه ميتوان بدون زنها هم زندگي كرد .زنها تك تك از خانه ها به بيرون پرت مي شدند .وضع اقتصادي جهان روز به روز بدتر ميشد و مردان تصميم گرفتند جهت حل مشكل مسكن چند نفري در يك خانه زندگي كنند .

شب يكي از روزهاي سرد زمستان بود كه صداي جيغي از يكي از خانه هاي مردان برخاست .با صداي جيغ همه مردان از خواب پريدند و چراغ همه خانه ها روشن شد .يكي از مردها فكر كرده بود كه هم اتاقي اش مخفيانه زنش را به خانه آورده ، داد و هوار راه انداخته ،چراغها را روشن كرده بود .پاي هيچ زني در ميان نبوده  و هر دو مرد از آب درامده بودند.از آنموقع بود كه هم جنس بازي اختراع شد و مردها مصمم شدند كه هه بدون زنها هم ميشود ..بعدها براي اينكه اينكارشان را رسمي كنند آنرا به صورت بندي به قانون اساسي وارد كردند .آنزمان دين هم كشف شده بود و قوانين ديني به موازات قوانين مدني بر مردم سلطه گري ميكردند هر چند مردم زياد به آن چيزها پابند نبودند ولي آنها معتقد بودند كه قبل از رواج اين كار مراحل اداري اش طي شود .

بزرگان ديني آنزمان، شب آنروز مدعي شدند دعايي كه اين عمل را مشروع ميكند ، به آنها الهام شده است و آن را به كتابهاي كه به آن كتاب مقدس ميگفتند و هر شب الهاماتشان را به آن اضافه ميكردند ،اضافه كردند .

 

ادامه دارد



 پي نوشت:

مردي پارو زن...

نه زود قضاوت نكنيد   پاروزن نبود

ميخواستم بگويم

مردي پا رو زني برد و پايش شكست

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:35  توسط غزل عبدالهي  |